تلخي بي پايان
فرهنگ و هنر -
سینما و تلویزیون
يكشنبه ، 28 فروردين 1390 ، 08:21
جدايي نادر از سيمين آخرين قسمت از سه گانه فرهادي(پس از چهارشنبه سوري و درباره الي...) درباره دروغ(پنهانکاري) و قضاوت است...
جدايي نادر از سيمين آخرين قسمت از سه گانه فرهادي(پس از چهارشنبه سوري و درباره الي...) درباره دروغ(پنهانکاري) و قضاوت است.البته قضاوت در تمام 5 فيلمي که تا کنون فرهادي ساخته همواره جزء دغدغه هاي مهم او بوده است.در"رقص در غبار" پسر جوان،زنش(که عاشقش است) را بخاطر حرف و شايعات مردم درباره مادر او طلاق مي دهد بدون اينکه درستي اين حرفها برايش اثبات شده باشد.موضوع "شهر زيبا"درباره اصرار پدر پيري مبني بر قصاص پسر نوجواني است که قاتل دخترش بوده و حالا به 18 سالگي(سن قانوني براي قصاص) رسيده است.اما در اين 3 فيلم اخير توجه او به مقوله قضاوت خيلي شفافتر به چشم مي خورد.در"چهارشنبه سوري"شاهد زني عصبي و بهانه جو هستيم که به شوهر مظلومش سوءظن دارد اما بعد مي فهميم قضاوتمان اشتباه بوده و مرد واقعاً خيانتکار است.در"درباره الي..." با زنجيره اي از دروغها مثل:دروغ الي به ديگران درباره زندگي اش،دروغ سپيده به ديگران در خصوص نا آگاهي اش از زندگي الي،دروغ همگي به نامزد الي در خصوص ماجراي الي و...وهمچنين قضاوتهاي نادرست،شتابزده و احساسي افراد روبرو هستيم.نگاه کنيد به نظرات جمع پيش از گم شدن الي که همه او را دختري ساده،آروم،مهربون و...مي دانستند در حاليکه هنوز چند ساعت هم از آشنايي شان با او نمي گذشت و پس از گم شدن او که 180 درجه نظرشان عوض مي شدود.نکته جالب اينجاست که همه آنها تحصيلکردگان رشته حقوق هستند نه مردم عامي.
اما در"جدايي نادر از سيمين" دغدغه فرهادي نسبت به مقوله قضاوت بسيار جديتر و پر رنگتر از تمام کارهاي قبلي اش ديده مي شود بنحويکه فيلم اصلاً با صحنه دادگاه آغاز مي شود و بعلاوه با نشان ندادن قاضي از همين صحنه اوليه تا پايان فيلم،عملاً تماشاگر را در جاي او و موقعيت قضاوت قرار مي دهد.در تمام طول فيلم به اشکال مختلف با مفهوم قضاوت روبرو هستيم مثلاً آدمها مدام در حال قضاوت درباره همديگر هستند.حجت قضاوت نادرستي درباره طبقه امثال:نادر و قهرايي دارد.وقتي مي گويد:"شما دين و پيغمبر مي شناسيد؟"، "شما فکر مي کنيد ما حيوونيم و زن و بچه مون رو کتک مي زنيم؟" ،"برات ناموس مهم نيست؟" و...تا مقطعي هم ما با حجت هم عقيده ايم.اما وقتي مي بينيم نادر چون مطمئن نيست کبودي بدن پدرش ناشي از افتادن از تخت باشد از معاينه او در پزشکي قانوني خودداري مي کند(شايد هم ترديد دارد که اصلاً پدرش موافق اين کار هست يانه)،از دخترش نمي خواهد در دادگاه به قاضي دروغ بگويد و يا قهرايي هم شهادتش را پس مي گيرد،مي فهميم حجت اشتباه کرده و طبقه اجتماعي بالاتر نادر و قهرايي باعث نشده آنها وجدانشان را زير پا بگذارند يا از سوي ديگر قضاوت نادرست نادر درباره دزد بودن راضيه.اما شايد زيباترين جلوه قضاوت را بتوان در نگاههاي نگران،پرسشگر و شماتت بار ترمه به پدرش مشاهده کرد که نهايتاً هم باعث مي شود مرد سرسختي چون نادر که حاضر مي شودبه زندان برود اما به همسرش براي تهيه وثيقه رو نيندازد دربرابر نگاههاي دخترش تسليم شده و اعتراف کند که دروغ گفته و مي دانسته راضيه حامله است.
پدر نادر و ترمه نمادي از گذشته و آينده هستند که هر دو قرباني سرگشتگي و بحران نسل کنوني مي شوند.ترمه که با دروغ گفتن دردادگاه وارد دنياي آلوده و تاريک والدين خود مي شود و پدر بزرگ هم از لباس سياه نادر در نماي پاياني مي فهميم که از دنيا رفته است.مرگي که شايد از لحظه اي آغاز شد که سيمين دستش را از دستان او که نمي خواست بگذارد برود بيرون کشيد و با توجه به اينکه آن خانه،"خانه پدري" نادر بود ترکش از سوي سيمين معناي نماديني هم پيدا مي کند.اين لحظه،آغازي بود براي فروپاشي.فروپاشي نادر تا جاييکه ناخواسته مرتکب قتل مي شود.فروپاشي سيمين که گرچه رفتن،تصميم قطعي اوست اما هيچگاه شوق و شعفي در او بابت اين انتخاب نمي بينيم چون شايد خودش هم مي داند چيزهايي که از دست مي دهد بسيار بزرگتر از چيزهايي است که به دست مي آورد.فروپاشي ترمه(که نهايتاً به دروغگويي او در دادگاه ختم مي شود) و فروپاشي و نهايتاً نابودي پدربزرگ که نماد هويت وتکيه گاه است.پس از اين است که او به پرستارش هم مي گويد سيمين،از تخت سقوط مي کند و اندک قدرت تکلمش(به نشانه راه برقراري ارتباط با دنيا) را هم از دست مي دهد.البته نادر و سيمين هم خود معلول هستند نه علت بروز بحران.معلول جامعه اي غمگين،گرفتار،افسرده و پر تنش.جامعه اي که افرادش مجبور به تظاهر مي شوند. نگاه کنيد به پوشش متفاوت نادر و سيمين در داخل وبيرون محل کار.تربيت يافتگان چنين جامعه اي چرا نبايد به فرزندان خود دروغ بياموزند؟چرا نبايد دنبال فرار از آن باشند؟ چرا نبايد فرزندانشان را مجبور نکنند که از حق خود(حتي در حد انعام مختصر يک کارگر پمپ بنزين)نگذرند؟ و نهايتاً چرا نبايد فرزندشان را قرباني خودخواهي و لجبازي خود نکنند؟ و نهايتاً چرا نبايد هم گذشته و هويت خود را ويران نکنند و هم آينده را آلوده؟در صحنه پاياني فيلم تصميم ترمه مبني بر انتخاب يکي از والدين براي ادامه زندگي نشان داده نمي شود.اما مگر فرقي هم مي کند؟آيا زندگي با با مادر دور از هويت و ريشه هاي خود(که علاقه ترمه به پدربزرگ خود نمادي از دلبستگي به آب و حاک و ريشه هاي خود است)باعث خوشبختي او مي شود؟يا زندگي در جامعه اي که به او مي آموزد دنبال بقاي خود باشد حتي به قيمت نابودي ديگري.همانطور که پدرش دروغ مي گويد(آگاهي نداشتن از حاملگي راضيه) بخاطر زندان نرفتن،حجت از زنش مي خواهد قسم دروغ بخورد تا پول ديه را بگيرد،مادرش بر سر تصميم خود براي طلاق و به خارج رفتن مي ايستد حتي به قيمت نابودي آينده دخترش و...
فيلم همانطور که با صحنه دادگاه آغاز شد با صحنه داگاه هم به پايان مي رسد.در حاليکه پدر و مادر در راهروي دادگاه روبروي هم(نه کنار هم)نشسته اند و فرزندشان در برزخ دشوار انتخاب.در چنين جامعه اي چه نقطه روشني براي آينده وجود دارد؟
سيد محمدرضا فهميزي
اضافه کردن نظر